مهمون هامون
93-12-8 بامداد جمعه
عزیزکم 6 اسفند خاله بهجت اینا مهمون خونه مون بودن و شما 2 تا وروجک از صبح کلی بازی و شیطونی و گاهی هم دعواااا !! ولی خیلی روز خوبی بود به ما هم که چند وقت بود پیش هم نبودیم و درد و دل نکرده بودیم خوش گذشت حسابی. آخه ما مامان ها از سال اول دبیرستان کنار هم بودیم و تو این همه سال نشده از هم غافل باشیم...فکرشو بکن... قدمت دوستی مون به بیشتر از 16 سال میرسه.. برای هم مثل خواهریم...نه خیلی نزدیک تر از خواهر. کنار هم خوشی و ناخوشی های زیادی دیدیم... با هم چشامون بارونی شده و برای شادی هم لبامون پر از خنده و دلامون پر از شادی و جالب اینکه بابایی هاتونم از قبل از ازدواج با ما ها دوست صمیمی بودن باهم و این واقعا دیگه لطف خدا بود برای ما. عزیزکم هیچی نمی تونه توصیف کنه 1 دوستی پاک و خالصانه رو.... امیدوارم تا زنده ایم کنار هم به شادی بمونیم و شما کوچولوهام دوستای خوبی برای هم بشین.. شاید 1روزی مثل مامان هاتون.
صبح تا چشماتو باز کردی میگی مامان مهمون ها بیان دیگه... خوبه حالا زود بیدار نشده بودی... تا موقع اومدنشون منو بیچاره می کردی...تو همون 1 ساعت 100 دفعه پرسیدی چرا نمیان؟؟
پسرکم برای ثبت خاطره این روز قشنگ کلی عکس بامزه از تو و امیرحسین جون گرفته بودم با دوربین مون... که متاسفانه تمومشون از حافظه دوربین پاک شدن. تا حالا همچین چیزی سابقه نداشت..
اینم از بد شانسی منه..
فقط وقتی تو خواب بودی (چون شما به گوشی من حساسیت داری...قایمش می کنم) چند تایی عکس از امیرحسین باهاش گرفتم که میذارمشون اینجا... حیف اون همه عکسای خوشگل و بازی های بامزه شما... 
ژست عزیز خاله هم بستن چشماش و اون خنده نمکینشه:
و اینم دفعه قبلی که برای شب نشینی اومده بودن:
ساعت از 12 گذشته بود که رفتن و قول از ما گرفتن که این دفعه ما زود زود بریم خونشون. تو هم که می گفتی نرن...شبو بمونن خونمون. بالاخره با توضیحات مامانی راضی شدی به رفتنشون. عزیز دلمی. 



مهمون هامون 

